پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386
پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385
تقدیم به بهترینم
|
|
To My Friends |
|
|||
|
|
|||||
|
|
|
| |||
|
If you should die اگر تو خواستی قبل از من بميری بهم بگو که می خوای يه دوست رو هم همراه خودت ببری يا نه . |
|||||
|
|
|||||
|
If you live to be a hundred, اگر می خوای صد سال زندگی کنی من می خوام يه روز کمتر از صد سال زندگی کنم چون من هرگز نمی تونم بدون تو زنده باشم. |
|||||
|
|
|
| |||
|
True friendship is دوستی واقعی مثل سلامتی هست ارزش اون رو معمولا تا وقتی که از دستش بديم نمی دونيم. |
|||||
|
|
|||||
|
A real friend
که تموم دنيا از پيشت رفتن. |
|||||
|
|
|
| |||
|
Don't جلوی من قدم بر ندار، شايد نتونم دنبالت بيام. پشت سرم راه نرو، شايد نتونم رهرو خوبی باشم. کنارم راه بيا و دوستم باش. |
|||||
|
|
|||||
|
Friends are God's way of taking care of us. دوستان، روش خدا برای محافظت از ما هستن. |
|||||
|
|
|
| |||
|
Friendship is one mind -- Mencius |
|||||
|
|
|||||
|
I'll lean on you and من به تو تکيه می کنم و تو به من و اونوقت همه چيزمون مرتبه. |
|||||
|
|
|
| |||
|
If all my friends were اگر تمام دوستام بخوان از يه پل رد بشن، من با اونا عبور نخواهم کرد، بلکه اون طرف پل خواهم بود برای کمک به اونا. |
|||||
|
|
|||||
|
Everyone hears هر کسی چيزايی رو که شما می گين می شنوه. ولی دوستان به حرفای شما گوش می دن. اما بهترين دوستان حرفايی رو که شما هرگز نمی گين می شنون. |
|||||
|
|
|||||
|
My father always used پدرم هميشه بهم می گه موقع مردن ، اگر پنج تا دوست واقعی داشته باشی ، اونوقت هست که زندگی بزرگی داشتی. |
|||||
|
|
|||||
|
Hold a true friend with both your hands.;
|
|||||
|
|
|||||
|
A friend is someone who knows يه دوست، فردی هست که آهنگ قلبت رو می دونه و می تونه وقتی تو کلمات رو فراموش می کنی اونا رو واسه ات بخونه. |
|||||
|
Pass this on to all of your FRIENDS,even if it means حتی اگر بايد اون رو واسه دوستی بفرستين که فايل رو ازش دريافت کردين. و اگه شما اين ايميل رو به تعداد زياد و از آدمای متفاوت دريافت کردين اين يعنی اينکه شما دوستای فراوونی دارين. دلسرد نشين ، چون شما می دونين که حداقل يه دوست خوب دارين. |
|||||
|
|
|||||
|
| |||||
پنجشنبه چهارم خرداد 1385
سلام
چشمان تو لبریز از عشق و تمناست
این لحظه ها شاید دگر هرگز نیاید
عمر منه دیوانه تا فردا نپاید
آیینه ی چشمان تو میگوید از عشق
روی لب شیرین تو اما و شاید
من تک درخت صحرای دورم
خورشید من محتاج نورم
تو میتوانی تا مثل باران بر من بباری عشق من، تا من بمانم
همچون پرستو، تو ای مسافر در سایه ی عشقم بمان، من سایبانم
تن خسته ای لبریز خواهش، در حسرت دست نوازش
یا زندگی بر من ببخش و، یا ریشه ام سوزان به آتش
من عاشقم، عاشق ترینم، عاشق ترین مرد زمینم
در چشم من خود را ببین، حرفی بزن ای نازنین، ای اولین، ای آخرینم!

وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلت ها و تباهی ها همه جا شناور بودند. آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند. روزی همه فضائل و تباهی ها خسته تر و کسل تر از همیشه دور هم جمع شدند. ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید قایم باشک بازی کنیم. همه از این پیشنهاد شاد شدند. دیوانگی فورا فریاد زد من چشم میگذارم و از آنجایی که هیچ کس نمیخواست به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند و دیوانگی کنار درختی چشمهایش را بست و شروع به شمردن کرد.
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد.
خیانت داخل انبوهی زباله پنهان شد.
اصالت در میان ابرها مخفی گشت.
هوس به مرکز زمین رفت.
دروغ گفت: من زیر سنگی پنهان میشوم اما به ته دریا رفت.
طمع به داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد و هنوز دیوانگی مشغول شمردن بود، هفتاد و نه ... هشتاد ... همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد. تعجبی هم ندارد چون همه میدانیم پنهان کردن عشق مشکل است. در همین حال شمارش دیوانگی به پایان رسید. نود و هفت و هشت هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پشت یک بوته گل رز پنهان شد. دیوانگی فریاد زد: دارم میام، اولین کسی را که پیدا کرده بود تنبلی بود زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود بعد لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود. دروغ ته دریا و هوس در مرکز زمین یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق او از یافتن عشق نا امید شده بود. حسادت در گوشهایش زمزمه کرد تو فقط باید عشق را پیدا کنی، او پشت بوته ی گل رز است. دیوانگی شاخه ای را از درخت کند و به شدت زیاد آن را در بوته ی گل رز فرو کرد و این کار را دوباره و دوباره تکرار کرد تا با صدای ناله ای متوقف شد. عشق از پشت بوته بیرون آمد و با دست هایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون میزد شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند. عشق کور شده بود. دیوانگی گفت: من چه کردم، وای من چه کردم؟ چگونه میتوانم تو را درمان کنم. عشق پاسخ داد: تو نمیتوانی مرا درمان کنی. اما اگر میخواهی کاری بکنی راهنمای من شو.
و این گونه است که از آن به بعد عشق کور شد و دیوانگی همواره درکنار او.
این منم، که چنین در آرزوی داشتن تو، درهای زندگانی را از چهار جهت، از چهار طرف، بر روی خود بسته ام!
این منم که برای رسیدن به این آرزو دوباره دست به قلم نهادم تا باری از حرفهای نگفته را خالی و دلی سبک کنم!
آیا میدانی چرا؟ میدانی چرا این محیط را برای سبک کردن دل انتخاب کردم؟ چون کسی نیست! اینجا کسی نیست که بگوید برای چه یا به چه علت، چرا که خودم هم در پی دانستن همین موضوع هستم و جوابی برای آن ندارم!
آری این منم که این چنین خود را در چهار چوبی خیالی و واهی گم کردم تا روزی که میدانم دگر هرگز نمی آید را ببینم!
کم کم داریم به سالروز های دوران آشنایی مان نزدیک میشویم، روزهایی که هیچ وقت از یاد نمی برم! روزهایی که همانند تولدی دوباره بود.
این من بودم، این من بودم که در روز تاب و تب دیدار تو را از ثانیه ها طلب میکردم و تو میدانستی، میدانستی و رفتی! اما من...، با دستهای خودم مسیری را برای اثبات کردن عشقت نسبت به خودم به وجود آوردم، اما دریغ از اینکه نخواستی ثابت کنی که هیچ، دگر سراغی از ...، کو؟ کو کسی که بارها در گوشم نجوا میکرد: و (ع) حرف اول عشق است، از آنجا که اسم قشنگ و کوچک تو آغاز میشود...؟
چه کردم من؟ چه کردم من که چنین ره سه ساله را نابود کرد؟ کدامین شنزار جاده ی طی کرده ی من را پوشاند، تا تو گمراه شوی؟ من که از شنزاری نگذشته بودم.
ماه من! میدانم اگر بازگشتی هم در بین ما صورت گیرد، دیگر نه من همان میشوم نه تو، شاید از خود بپرسی که پس چرا با اینکه میدانم، باز در جمال انتظار، کمر خم کرده ام، جواب این سئوال برای خودم هم نا مفهموم باقی مانده!
فقط ای کاش میدانستی، ای کاش میدانستی که هرگز به وجودت عادت نکرده بودم و نکردم، من فقط تو را برای خودت میخواستم و میخواهم. از یک چیز بی نهایت خوشحالم از اینکه هنوز طعم زیبا، درد زیبا، شیرینی و حتی تلخی زیبای عشق را میچشم!
و چه عشقی زیباتر و دلپذیرتر از این...
من کیستم؟

سلام دوستان خوبم.
ضمن تبریک میلاد حضرت مسیح (ع) و همچنین فرار رسیدن سال جدید میلادی، و عذر خواهی بابت دیر به روز شدن این وبلاگ.
دوستان گلم، نمیدونم چطوری از زحمات علی عزیزم برای این وبلاگ تشکر کنم، البته میدونم باز هم اگر این مطالب رو بخونه عصبانی میشه ولی انقدر با حوصله و خوش سلیقه این کار رو انجام میده که آدم شرمنده میشه، باز هم جا داره تا از تمامی زحمات این دوست خوب، تشکر کنم. تازه سایت قشنگش هم شروع به کار کرد (www.Nst.ir) و اینطور که در اون نوشته تا سال نو میلادی اولین قالب برای دانلود گذاشته میشه، که از این جهت هم بهش تبریک میگم. واقعا قشنگ شده حتما برید و ببینید.
من هم اینبار نمیخوام شعر یا متن خاصی از عشق یا دلتنگیهام بنویسم. راستش اینبار دلم میخواد، شادی هام رو با شما قسمت کنم. اینبار دلم میخواد برای اولین بار به مناسبت سال نو میلادی یه جشن کوچولو برای این وبلاگ و شما بگیرم، اگر چه نمیشه کار خاصی تو این صفحات انجام داد ولی شاید بشه با چند مطلب دل کسی رو شاد کرد.
امیدوارم تونسته باشم برای اولین بار مطالبم رو از حالت غمگینی یا دلتنگی در بیارم. کاش میشد من هر روز اینطوری شاد بودم تا عادت میکردم همیشه مطالب شادتری ارئه بدم، جالب اینه که دست به قلم خوبی هم ندارم.
خوب شد به یادم افتاد! بعضی از دوستانم فکر میکردند که من و علی عزیز با هم خواهر و برادر هستیم، ولی باید بگم ما به طور اتفاقی در سایت کلوب دات کام با هم آشنا شدیم و هیچ نسبت خانوادگی با هم نداریم، ولی اینم نا گفته نمونه که رابطه ی من و علی مثل یک برادر و خواهر میمونه که تا به حال من برادر به مهربونی اون زندگیم ندیدم و از اینکه باهاش آشنا شدم خیلی خیلی خوشحالم و حتی به قول خودش افتخار هم میکنم.
به کسی که هنوز با احساساتی زنده است که برای من خیلی شیرینه و اون عشقه، من از هشت ماه پیش وبلاگ علی عزیز رو میخوندم، وبلاگ قشنگی بود که متاسفانه برای افتتاح سایت زیباش بسته شد خیلی مطالب دلنشین و قشنگی داشت البته اون موقع من بنا به دلایلی نمیتونستم نظرم رو براش بنویسیم، خلاصه من هم به اسرار و برای زنده نگه داشتن اون مطالب قشنگ دعوتش کردم که تو این وبلاگ با هم همکاری کنیم که خوشبختانه پذیرفت. دلم میخواد از خوبیهاش بیشتر بگم ولی میدونم از دستم دلخور میشه اگه زیاد حرف بزنم. شاید به قول خودش منم جای اون بودم دلخور میشدم.
میخواستم بیشتر این مطلب رو بگم که من و علی درسته که نسبت خانوادگی نداریم ولی این رو خوب میدونم که خیلی با هم تو این مدت کوتاه صمیمی شدیم. شاید ماهی یک بار هم، نتونیم با هم صحبتی داشته باشیم ولی این احساس که دیگه تنها نیستم برام کاملا محسوس شده.
این اولین باریه که تو این سه سال اخیر انقدر خوشحالم، ولی جالبه که علت این شادی رو نمیدونم. فقط دلم میخواست با کسی حرف بزنم و تا جایی که میتونم این شادی رو با او قسمت کنم. ولی متاسفانه از بخت بد یا خوب من! کسی رو بصورت آنلاین ندیدم و وقتی که طاقتم سر اومد، گفتم چه جایی بهتر از وبلاگ، حالا اگر تونستم کمی شادتون کنم که هیچ اگر نتونستم ببخشید.
با اینکه این سال نو برای ما مسلمانها نیست، ولی از لحاظ میلادی یا همون مسیحی امیدوارم سال خوبی رو همگی در پیش رو داشته باشیم. الهی آمین.
به نظرم خیلی حرف زدم و حتی دلم میخواست بیشتر هم مینوشتم... اما میدونم اگر طولانی بشه از حوصله ی خواندن خارج میشه و برای همین تا همینجا بسنده میکنم.
با آرزوی موفقیت و سالی خوب برای شما و خصوصا دوستان مسیحی.

آمدم، آمدم تا حرفهایی را که باید پیشتر از اینها میزدم بزنم، آمدم تا از زیر بار شرمنده شدنهای دوستی به نام نازنین که اسمش مثل خودش زیباست بیرون بیام...
آمدم تا در کنارش که باعث افتخاریست حرفهایی از دلم را بزنم و گفتاری را آغاز کنم تا این افتخار را به هر طرف جار زنم... آری افتخاری که برایم عزیز است و چه افتخاری زیباتر از این که در کنار خواهری همانند نازنین بودن، نوشتن و گذراندن.
علت سکوت تا به امروز من این بود که نمیدانستم از چه چیز و کجا شروع کنم، یا بهتره بگم نمیدونستم چه چیز بر سطح این صفحات دیجیتالی بیان کنم تا از خجالت این دوست عزیز دربیام. جالب اینجاست که الان هم نمیدونم چی بنویسم ولی خوشحالم از اینکه بالاخره تصمیم خودم رو گرفتم و خوب یا بد هر چه بود نوشتم.
خوب به دور از این مطالب، من علی رسائی هستم و تا چند ماه پیش در سیستم پرشین بلاگ وبلاگی تحت عنوان "Nazanin Studio" داشتم که در اون حرفهایی از دلم و خاطراتی از عشقی که دچارش هستم مینوشتم.
من برای اینکه با اولین پستم باعث بهم ریختگی در موضوع اصلی این وبلاگ شدم هم از نازنین و هم از دوستانش که تقریبا با بعضی ها آشنا هستم پوزش میخوام و از این روز به بعد من هم همانند وبلاگ خودم شعر و در بعضی اوقات از دلتنگیهایم نسبت به عشقی که میدانم دگر برایم قابل بازگشت نیست مینویسم تا سنگینی حرفهای دلم را کمی کم کنم.
دوستدار یکایک شما و آرزومند آرزوهایتان.

عشق من جز غم دلواپسی نیست
آخه قلبم، مثل قلب کسی نیست
تو به تصویری چه کودکانه دلباخته ای
منو اونجوری که در باور خود ساخته ای
تو به نقشی که چه دور از من
عکس ماه توی آب روشن
تو یه رویایی مثل بیداری
تو میخواهی که ماه رو از برکه بیای برداری
عشق من جز غم دلواپسی نیست
آخه قلبم، مثل قلب کسی نیست
من پر از احساسم تو پر از احساسی
وای اگر قلب منو نشناسی
بیا و عشق و احساس منو دوباره بشناس
بیا و عشق و احساس منو دوباره بشناس
من نه عمری پشت شیشه چون عروسک بودم
نه که خفته بین پنبه ها و پولک بودم
من اگر سردار عشقم یا که پاک باخته ام
سرنوشتم رو با دستهای خودم ساخته ام
غصه ها گذشته بر من تا بدونم کیستم
سرگذشتم هر چه بوده من پشیمون نیستم
یه زمان عاشق و گاهی توی آغوش هوس
هر چه بوده همه انتخاب من بوده و بس
عشق من جز غم دلواپسی نیست
آخه قلبم، مثل قلب کسی نیست
من پر از احساسم تو پر از احساسی
وای اگر قلب منو نشناسی
بیا و عشق و احساس منو دوباره بشناس
بیا و عشق و احساس منو دوباره بشناس
گاهی سرشار از حقیقت گاهی مقلوب گناه
هر چه هستم تو فقط من رو برای من بخواه
من اگر مریم پاکم یا که یک گیاه هرز
عشق من بیا به باورهای من عشق بورز
من پر از احساسم تو پر از احساسی
مگه میشه قلبم و نشناسی
مگه میشه قلبم و نشناسی

سرگرمی تو شده بازی با این دل غمگین و خسته ام
یادت نمیاد اون همه قول و قرارهایی که با تو بسته ام
با این همه ظلم،
تو ببین باز چجوری پای این همه قول و قرار من نشسته ام
نشکن دلم و به خدا آهم میگیره دامنت و عاقبت یک روز
نگو بی خبری نگو نمیدونی دلم پر از یه نفرینه سینه سوز
نگو بی خبری،
نگو نمیدونی وقتی که نیستی گریه شده کاره این دل عاشق شب و روز
دیوونه نکن دلم و آهم میگره دامنت و عاقبت یک روز
نگو بی خبری نگو نمیدونی دلم پر از یه نفرینه سینه سوز
نگو بی خبری،
نگو نمیدونی وقتی که نیستی گریه شده کاره این دل عاشق شب و روز
سرگرمی تو شده بازی با این دل غمگین و خسته ام
یادت نمیاد اون همه قول و قرارهایی که با تو بسته ام
با این همه ظلم،
تو ببین باز چجوری پای این همه قول و قرار من نشسته ام
نشکن دلم و به خدا آهم میگیره دامنت و عاقبت یک روز
نگو بی خبری نگو نمیدونی دلم پر از یه نفرینه سینه سوز
نگو بی خبری،
نگو نمیدونی وقتی که نیستی گریه شده کاره این دل عاشق شب و روز
دیوونه نکن دلم و آهم میگره دامنت و عاقبت یک روز
نگو بی خبری نگو نمیدونی دلم پر از یه نفرینه سینه سوز
نگو بی خبری،
نگو نمیدونی وقتی که نیستی گریه شده کاره این دل عاشق شب و روز
نشکن دلم و به خدا آهم میگیره دامنت و عاقبت یک روز
نگو بی خبری نگو نمیدونی دلم پر از یه نفرینه سینه سوز
نگو بی خبری،
نگو نمیدونی وقتی که نیستی گریه شده کاره این دل عاشق شب و روز

انتظار واژه ی غریبی است ...
واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست که با آن خو گرفته ام.
که چه سخت است انتظار
هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظارهای فرداهای من!
خواهم ماند تنها در انتظار تو
چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟
شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا ...
می دانم روزی خواهی آمد، می دانم ...
گریان نمی مانم، خندانم!
برای ورودت ای عشق.
وقتی که به یادت می افتم، به یاد خاطراتت ...
نامه هایت را مرور می کنم، یک بار ... نه ... بلکه صد بار
وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد ...
و اشک شوق بر گونه هایم روانه میشوند ...
تنها میگویم همیشه در قلب منی تو ...
میدانم که باز خواهی گشت ... می دانم!
به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی ...
به یاد او و تقدیم به او ...
رفتی و خاطره های تو نشسته تو خيالم
بی تو من اسير دست آرزوهای محالم
ياد من نبودی اما، من به ياد تو شكستم
غير تو که دوری از من ، دل به هيچ کسی نبستم
ياد من باش تا بتونم، هميشه برات بخونم
بی تو و عطر تن تو، يه چراغ نيمه جونم
هم ترانه! ياد من باش
بی بهانه ياد من باش
وقت بيداری مهتاب،
عاشقانه ياد من باش
اگه باشی با نگاهت، ميشه از حادثه رد شد
ميشه تو آتيش عشقت، گُر گرفتنُ بلد شد
ميشه از چشم تو پرسيد، راه کهکشون نورُ
ميشه با دشت تو فهميد، معنی پل عبورُ
اگه دوری، اگه نيستی، نفس فرياد من باش
تا ابد، تا تهِ دنيا، تا هميشه ياد من باش
هم ترانه! ياد من باش
بی بهانه ياد من باش
وقت بيداری مهتاب،
عاشقانه ياد من باش
-- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- -- --
دوستان خوبم سلام.
این اولین باریست که خودم یادداشتی بغیر از شعر یا دکلمه در وبلاگم منویسم.
فقط میخواهم از شخصی که مدتها بجای کس دیگری اشتباه گرفته بودم و باعث ناراحتیش شدم! برای تمامی لطفهایی که در این مدت به من داشت و داره، از تمامی لطفهایی که به قول خودش خالی از محبت نیست تشکری کرده باشم.
علی عزیزم بابت تمامی زحمتهایی که برای ساختن این قالب زیبا و همینطور بازگرداندن من به وبلاگ نویسی کشیدی خیلی خیلی ممنونم. نمیدونم چی باید گفت، من هم که دست به قلم خوبی ندارم. فقط و فقط میخواستم تشکری کرده باشم و آرزویی برای موفقیتت در تمامی مراحل زندگانیت.
دوستدار همیشگیتون نازنین.
اگر بگریم گویند که عاشق است.
اگر بخندم گویند که دیوانه است.
پس میگریم و میخندم!
که بگویند یک عاشق دیوانه است!
( تقدیم به آنکه عاشق دیوانه ام کرد.)
چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385
به سایت من خوٍِِِش امدید
![]()













